ارغوانارغوان، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 13 روز سن داره

شادی خونه ما

ورود به سی و هشت هفتگی

هورررررررررررا بالاخره وارد هفته سی و هشت شدیم و این یعنی اینکه از این به بعد هروقت شما بیای کامل شدی و نیازی به دستگاه نیست. دیگه هروقت خواستی بیا قدمت رو تخم چشمای من و بابایی. با اینکه سه هفته هنوز به چهل هفته مونده و شما سه هفته وقت داری من احساس می کنم زودتر بیای، آخه با ورود به هفته ٣٧، دردای مامانی کم وبیش شروع شده. به هر حال مامنتظریم ارغوان خانم. بابایی که صبرش تموم شده با دیدن لباسای بچه که چند وقت پیش تو مغازه دیدیم از خودش بیخود شده بود و میگفت ارغوان دیگه بیاد می خوام از این لباسا تنش کنم. انگار دیگه وقتشه شما رو با بابایی تقسیم کنم. دخترم هروقت خواستی بیا و واقعه مادر بودن رو با اومدنت به من بباورا...
2 شهريور 1391

تولد پرستش خانم

نفسم، ارغوانم میدونم که میدونی پرستش خاله الی امروز به دنیا اومده، چون مطمئنن با هم بودین. خاله الی امروز ظهر بعد از کلی درد کشیدن، سزارین شد و پرستشخانم رو به دنیا اورد. هنوز بیهوشه و انگار باید دو سه روز تو بیمارستان بمونه. دلم یراش یه ذره شده با اینکه تو این مدت تقریبا هر هفته باهاش حرف میزدمو و باهم تو شادی ها و نا خوشی های این دوران شریک می شدیم، اما دلم میخواد هرچه زودتر مهر یشه و بیاد ایران. برای هردوشون آرزوی سلامتی میکنم... سعی میکنم در اولین فرصت یه عکس از خوشمل خانم بذارم. راستی قشنگم، ایشالله روز ما ...
2 شهريور 1391

ارکستر ملی و علیرضا قربانی

دختر نازم، نفس مامان، جیگرم حالت که خوبه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟می دونم که خوبی آخه تو دل مامانی خیلی ورجه وورجه میکنی. بابایی بعضی وقتا می گه من از تکوناش میترسم تو چرا نمی ترسی. فکر کنم بابایی هنوز متوجه نشده که اگر شما از این تکونا نخوری من دلم میریزه. فردا وقت دکتر داریم، پیش این خانم دکتر جدیده که مامان می خواد پیشش زایمان کنه. البته یکبار دیدمش و خیلی ازش خوشم اومده. راستی اصلا یادم رفت در مورد چی می خواستم برات بنویسم.دختر نازم دیشب بهت خوش گذشت،مامانی که خیلی لذت بردم و کلی شارژ شدم، پس نتیجه می گیریم که حتما به خانم گلم کلی خوش گذشته. علیرضا قربانی فوق العاده است.به خصوص که من عاشق آهنگ تیتراژ پایانی شب دهمش هستم و این کنسرت کلا اج...
23 مرداد 1391

سال قبل این موقع ها

نفسم، شیرنم اگه بدونی مامان پارسال این موقع ها داشت از عشقت دیوونه می شد... شبا تا صبح خوابم نمی برد. اما چاره ای جز صبر نداشتم. البته مامانی از عید منتظرت بودم اما این موقع ها دیگه داشتم دیوونه می شدم. من دلم شما رو می خواست و بابایی می گفت باید صبر کنیم تا عید سال بعدش، تا هم درس مامانی تموم شه و هم کارای خودش بیفته رو روال. انتظار خیلی بده ... با همه سختی ها و دلتنگی ها اون روزا گذشت و من حتی تو خوابم نمی دیدم که سال بعدش منتظر شما ، تموم زندگیمون باشیم... خدا خیلی مهربونه، خیلی مهربون امروز ١٣ مرداد ٩١ و شما نهایت ٤٣ تاروز دیگه میای تو آغوشم. آغوشی که بی صبرانه انتظارت رو می کشه. خیلی دوستت دارم دختر قشنگم. ...
13 مرداد 1391

ارغوان و مامانی و بابایی به آتلیه می روند

دختر ناز مامان این هفته چه کیفی کردیما!!!!!!!!!!!!!!!!! نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟چقدرهم خوش گذشت. وای خیلی خوشحالم. پنجشنبه تو ٣٢ هفتگی شما، با هم رفتیم آتلیه و عکس انداختیم. دست خاله زهرا درد نکنه چه عکس های قشنگی ازمون گرفت. تو همه عکس ها شما حضور پر رنگی داری. خاله زهرا قول داده تا قبل از تولد شما چندتا از عکس ها رو آماده کنه تا بزنیم تو اتاقت. دستش درد نکنه. ارغوان خانمم الهی من قوربونت برم نفس و عمرم. پاره تن مامان شما همیشه تو قلب منی و وقتی خودت اومدی می فهمی که چقدر دوست داریم. راستی مامانی یه عروسک خیلی قشنگ برات گرفته،‌اندازه خودته حالا وقتی اومدی می بینیش. ...
10 مرداد 1391